بغض بی گریه

نوشته ای از مه سا در روز نوشت من... | ۱۳۸۷٫۰۲٫۲۵ - ۷:۳۰ ب.ظ

دیگه کلافه شدم
بدون هیچ دلیلی
باز بین این بغض سرگردان دست و پا میزنم
وقتی فکر میکنم هیچ غمی به معنای واقعی ندارم
اما نمیدونم چرا دوباره چنین شدم
حالتی بین ا ف س ر د گ ی و سرخوشی
از این کلمه با همه حالتهاش متنفففففففففففففففففففففففرم
خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا چیکار کنم؟
تو بگو…

برای روز شیرازم

نوشته ای از مه سا در روز نوشت من... | ۱۳۸۷٫۰۲٫۱۵ - ۱۲:۰۶ ب.ظ

ما تو شیراز ماشینهامونم اینطوریه!
وای مُردیم از این همه سبزی!!!

برای شیرازم

نوشته ای از مه سا در روز نوشت من... | ۱۳۸۷٫۰۲٫۱۰ - ۵:۰۵ ب.ظ

نفس نفسهای نسیم
 با بازی پرده اتاق
بیکران آبی آسمان
بوی گل رز میان باغچه حیاط
و چهچهه گنجشکان
در این قحطی باران هم
بهشت زمینی را جشن میگیرند
اُردی بهشت شیراز
و
“شیراز و آب رکنی و این باد خوش نسیم”

 

پ.ن: هفته شیراز و اردیبهشتگان مبارک!


اردیبهشت لعنتی

نوشته ای از مه سا در روز نوشت من... | ۱۳۸۷٫۰۲٫۰۸ - ۵:۰۴ ب.ظ

یک هشتم اردیبهشت دوری بود و یک جمعه خاکستری
تنها بودیم دوباره من و تو
من المپیاد ادبیات داشتم و میخواستم کتاب ادبیات را ورق بزنم
۱۴ ساله بودم و یک چیزی را حس کرده بودم که خوب نبود
گریه داشت
تو بارت را بسته بودی و من میخواستم دعا کنم و بلد نبودم
مفاتیح مادر را برداشتم و گریه کنان به حیاط رفتم تا گریه ام را نشنوی که هیچوقت طاقتش را نداشتی
نمیدانستم چی بخوانم که جلوی رفتنت را بگیرد، کتاب را کف حیاط گذاشتم و خدایم را قسم دادم با گریه،
تو انگار مثل همیشه بودی، اما من نبودم،
تو دلت انگار گرفته بود و من گریه میکردم
تنها بودیم، من و تو، و برای نخستین بار حس کردم با تو هم قدرتی ندارم.
دیگر گریه امانم نداد، آمدم توی اتاقت، کنارت نشسته بودم، با من حرف زدی و دستان مردانه ات را بی خجالت بوسه زدم.
میخواستم کاری کنم که جلوی رفتنت را بگیرم، اما تو بار سفر بسته بودی و فقط چشم به راه مامان و بچه ها داشتی…
دم غروب شد، ازآن غروبهای جمعه های لعنتی،
مامان از خانه مادربزرگ آمد، و مامان چه جوان بود،
حمید، مهدی را از خانه خودش آورد و مهدی چه کودک بود،
امیر از تفریح برگشت و برای خودش مردی شده بود،
فقط مهناز نرسید،
بعد تو خوشحال شدی و بی خداحافظی ما را به دست آسمان سپردی،
و من داشتم کتاب ادبیاتم را پاره میکردم که مامان صدایم کرد:
بیایید بابا را ببوسید،
بغضش را که دیدم فهمیدم که باید بغضم بترکد،
ترکید و بوسیدمت
خداحافظ بابا
لعنت به هرچه هشتم اردیبهشت و هرچه جمعه………………………….

اکنون چو پاییز نگاهت غمگینم و تنها و خسته
کی میتوان برگشت افسوس پشت سرم پُلها شکسته

دوباره ساز ناکوکم

نوشته ای از مه سا در روز نوشت من... | ۱۳۸۷٫۰۲٫۰۸ - ۳:۳۸ ب.ظ

۱- بعد از سالها …
بالاخره ناخنهای دست چپ رو از ته زدم
گیتار قدیمیم رو از کاور کهنه ش بیرون آوردم
ناکوکه
اما صداش هنوز مثل زمان جوانیش تکه
بزار هرکی هر چی میخواد بگه
من عاشق ناز زیر و ادای بم گیتار کلاسیکم
و این همه سال بهش خیانت کردم
اما الان از شوق لبریزم و کمی هم میترسم
همه نُت ها فراموشم شدند
یه ساز ناکوک و یه دل ناکوک
وقتشه که با هم کوک شیم
و بنوازیم
“امشب یک سر شوق و شورم
از این عالم گویی دورم”
نُت این آهنگ رو امروز برای اولین بار درآوردم، هنوز تا نصفه البته…
یاد سالهای دور اهواز افتادم
و موسسه موسیقی اهورا
و محوطه پشت خوابگاه
و تنهایی دلنگ دلنگ کردنم
آی عشق …

۲- این هم بهترین اس ام اس امروز از دوست خوبم ندا:
میخواهم بدون اسارت دوستت بدارم، با آزادی در کنارت باشم، بدون اصرار تو را بخواهم، با ناراحتی ترکت نکنم، با سرزنش از تو انتقاد نکنم، و با تحقیر به تو کمک نکنم، و اگر تو نیز با من چنین باشی، یکدیگر را غنی خواهیم کرد.
پ.ن: راستی اس ام اس ها هم گاهی به مانند اسمشان پیامند!


صد بار تو را گفتم …

نوشته ای از مه سا در روز نوشت من... | ۱۳۸۷٫۰۲٫۰۶ - ۱۲:۵۹ ب.ظ

من مست و تو دیوانه ما را که برد خانه
صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه
در شهر یکی کس را هشیار نمیبینم
هر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانه
جانا به خرابات آ تا لذت جان بینی
جان را چه خوشی باشد بی صحبت جانانه
هر گوشه یکی مستی دستی زده بر دستی
وان ساقی سر مستی با ساغر شاهانه
ای لولی بربط زن تو مست تری یا من؟!
ای پیش چو تو مستی افسون من افسانه
از خانه برون رفتم مستیم به پیش آمد
در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه
چون کشتی بی لنگر کژ میشد و مژ می شد
وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه
گفتم که رفیقی کن با من که منت خویشم
گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه
گفتم زکجایی تو تسخر زد و گفت ای جان
نیمیم ز ترکستان نیمیم ز فرغانه
نیمیم ز آب و گل نیمیم ز جان و دل
نیمیم لب دریا نیمی همه در دانه
من بی دل و دستارم در خانه خمارم
یک سینه سخن دارم هین شرح دهم یا نه
تو وقف خراباتی دخلت می و خرجت می
زین وقف به هشیاران مسپار یکی دانه
جانا به خرابات آ تا لذت جان بینی
جان را چه خوشی باشد بی صحبت جانانه

“مولانا”

I am drunk and you are mad
Who’ll take us home and make us glad?

Said a hundred times، if you had
Two or three cups less، won’t be bad
In this town I do complain
every person seems insane
in this place madness like rain
Washes wisdom down the drain
In the tavern of my soul
Carpet of joy will unroll
My soul is out of control
When trapped in a soulless hole
Gypsy minstrel who must play
More drunk than me as I lay?
Beside such drunk، I dare say
Mild is the story of my day
I left my home in that state
my drunken ways could not wait
every place I looked، looked great
Saw my beloved، my soul mate
I asked “where is thy land”
With laughter and a cold hand
“Half from the Arabian sand
and half a heavenly strand
“Half made of water and clay
half soul and half solar ray
half on the shallow beaches lay
Half from the oyster’s pearly play”
I asked Thee to be my friend
and change this dividing trend
Replied that “I transcend،
All divisions in me end”
I am without head or hand
I am of this drunken band
all things I understand
Describe or silently stand


گفتگوی من و خدا (۱)

نوشته ای از مه سا در روز نوشت من... | ۱۳۸۷٫۰۲٫۰۳ - ۶:۵۳ ب.ظ

داشتم فکر میکردم چطور میتوانم برای یک نفر کاری انجام دهم،
خداوند رو به من کرد، لبخندی زد و گفت:
“عزیزم! اولین کاری که میتوانی برای کسی انجام دهی، این است که بدانی تو نمیتوانی برای هیچکس کاری انجام دهی.”
از او تشکر کردم و فکر کردم چطور میتوانم برای خودم کاری انجام دهم.